.

:: .

آسیب دیدگان یا رانده شدگان اجتماع در همه ی جوامع بشری وجود دارند و این اتفاق منحصر به ایران نیست... هر چند می شود از گستردگی آسیب ها کم کرد اما بعید به نظر می رسد بتوان دامنه ی این آسیب دیدگی ها را به صفر رساند... در تهران مکان های مشخصی وجود دارد که با تراکم شدید حضور کارتن خواب ها روبه روست... جاهایی مثل عود لاجان، جنگل شیان، حاشیه های بزرگ راه همت، میدان هرندی، انبار گندم ... یا جایی مثل دره ی فرحزاد که صحرای محشر کارتن خوابی است... اما اتفاقاتی که در این سال ها در این مکان ها افتاد ، حتی مرگ و میرهای چند نفر در یک شب سرد زمستانی، هرگز پوشش خبری و واکنش مردم را مثل مسأله ی گورخواب های نصیرآباد به دنبال نداشت... به نظرم تفاوت این خبر، بار نمادینی بود که در خود داشت و همین نمادین بودن، شعور جمعی مخاطبان را هدف گرفت که به چنین واکنشی منجر شد... "زندگی کردن در گور" مفهومی پارادوکسیکال است که جذابیت استفهامی زیادی برای مخاطب دارد و صد البته بار دراماتیک و داستانی غنی تر و قوی تر... فهم این مفهوم پارادوکسیکال بسیاری از مخاطبان مثل مرا یاد خود انداخت؛ یاد این که در جایی که باید نیستیم... در شأنی که باید، زندگی نمی کنیم... من از راهی اتزاق می کنم که راه من نیست... دیگری به خاطر معذوریت ها و محدودیت ها در خارج از ایران زندگی می کند که دلبستگی بدان جا ندارد و جای او نیست... آن دیگر در سلسله مراتب اداری زیر دست ابلهی فرومایه قرار دارد که صرفأ به واسطه ی پارتی و رانت بر مسند ریاست تکیه زده است... همه ی مایی که در جای خودمان نیستیم، در ربطی درونی و باطنی درک روشنی از مفهوم پارادوکسیکال زندگی در گور داریم... در واقع گورخواب های نصیرآباد ما را یاد خودمان انداخت...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها : زندگی ,پارادوکسیکال ,آسیب ,مفهوم پارادوکسیکال

.

:: .

چند وقت پیش برای دوستی نوشتم؛ من این جا چی کار دارم می کنم!؟ الآن من باید تو یک جاده ی دور افتاده گم شده باشم... ماشین را بزنم بغل، بیایم پایین... اطراف را نگاه کنم و عکس بگیرم... خیال هایم را بالا و پایین کنم... و همان طور که حواسم به غروب است، هیزم جمع کنم و آتش درست کنم و بعد بنشینم کنار آتش ، به صدای جیرجیرک ها گوش کنم و چیز بنویسم...
این دقیق ترین تصوری است که می توانم از خودم داشته باشم؛ پریشان اما واقعی... چند روز پیش داشتم مصاحبه ای از محسن نامجو را می خواندم؛ می گفت دیگر صبحانه م سیگار و چایی نیست! راست می گفت! حالا آب زیر پوستش رفته و پروار شده... طعم زندگی به سامان زیر دندانش رفته... حالا لابد صبح ها کورن فلکس می زند به بدن! البته که این ها چیزهای خوبی است! اما مشکل این جاست که از همان وقتی که دیگر صبحانه اش سیگار و چایی نیست، دقیقأ از همان وقت موسیقی اش از دست رفته است و بود و نبودش فرقی نمی کند... هر بازی ای قاعده ی خودش را دارد... نراد با قوانین شطرنج بازی نمی کند! مثل این این که مولانا می گفت؛ غرق حق نمی خواهد که باشد غرق تر! این طوری جور درنمی آید! یکی از رذیلانه ترین احساساتی که در خودم پیدا می کنم این است که گذشته ی عصیان گر خودم را انکار کنم! در زندگی هیچ چیز بدتر از میان مایگی نیست! نمی گویم نباید مثل پادشاه زندگی کرد... اتفاقأ چرا، اما پادشاهی که ملکش همه ی جاده های جهان است...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها : زندگی ,دیگر صبحانه

.

:: .

چند سال پیش احساس می کردم در تحلیل شخصیت دست و بالم بسته است... آن چه در آدم ها پیدا می کردم مثل جزایر از هم دور افتاده ای بود که به هم وصل نمی شد، یا مثل قطعات پازلی که مرتب بود اما با فاصله و دور از هم چیده شده بود... برای رفع این مشکل یک بازی پیدا کردم؛ به مدت بیش از دو سال، تمام روزهایی که هوا خوب بود، بعد از پیاده روی عصرگاهی، می نشستم لب دیواره ی سنگی کنار رودخانه و به آدم هایی که برای گردش آن جا می آمدند نگاه می کردم و یکی را از میان شان انتخاب... دقیق می شدم به رفتارش و نسبتش با آدم ها و پیرامونش... بعد از یکی دو ساعت آن قدر که من از او می دانستم، بعید بود خودش از خودش بداند!
یکی از تکنیک هایی که می دیدم برای درک شخصیت آدم ها بسیار راه گشاست، نگاه و رفتاری بود که دیگران نسبت به یک شخصیت داشتند... این طور تصور کنید که اگر من همواره رفتارx را از خودم بروز بدهم، اطرافیان یاد می گیرند که به عنوان واکنش رفتار y را به عنوان واکنش به من نشان دهند...
بر همین قاعده دیدن عکس های یک نفر ، می تواند از شخصیت او و مهم تر از آن، نگاهی که اطرافیانش به او دارند، رازگشایی کند... آن چه دیگران اعم از خانواده و دوستان در ما می بینند لزومأ آن شناختی نیست که ما از خود داریم... مقاومت درونی ای که در هنگام گرفتن این جور عکس ها در فرد پدید می آید یکی دیگر از تکنیک های درک شخصیت آدم هاست... عکس سلفی هم از این قاعده مستثنی نیست؛ عکس های سلفی که در جمع خانوادگی گرفته می شوند با سلفی هایی که در تنهایی گرفته می شوند، ساختار معنایی کاملا متفاوتی دارند...
تکمله ی این حرف را می خواهم از نگاه بیرونی و شناخت دیگری، به خود و درون متوجه کنم؛ به عکس هایی که دیگران از شما می گیرند دقت کنید... اول که این عکس ها نشانی از شناختی است که آن ها از شما دارند و شما را در آن الگو می خواهند و دوست دارند... دوم این که این عکس ها نوع ارتباط دنیای درون و بیرون ماست...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها : شخصیت ,دارند ,هایی ,دیگران ,عنوان واکنش

.

:: .

فیدل رفت... در شکست تفکر اتوپیایی اش ( و هر گونه تفکر جزمی دیگر) همین بس که محصولی از محصولات پوما را بر تن دارد که نمادی از نمادهای دنیای امپریالیستی است! از قرار معلوم به آدیداس هم خیلی علاقه مند بود! بگذریم از فقر و فلاکتی که بر جای گذاشت و سیل فاحشگانی که برای یک وعده غذا خودفروشی می کنند...



منبع : بی خوابی.
برچسب ها :

.

:: .

بخشی ابراهیم شریف زاده فوت کرد و طبق معمول فضای مجازی پر شد از عاشقان سینه چاک یک شبه! عاشقانی که تا پیش از شنیدن خبر مرگ او، حتی اسمش را نشنیده بودند! من کاری نفرت انگیزتر از این سراغ ندارم که مرگ و زندگی یک هنرمند را، حتی یک آدم عادی را، در حد یک استاتوس تقلیل می دهند و از نمد مرگ دیگری برای لایک شدن کلاهی درست می کنند... این ها پااندازان و فاحشگان اخلاقی فضای مجازی اند، کسانی که حتی حاضر نبودند و نیستند در خانه ی کسی مثل ابراهیم شریف زاده یک استکان چای بخورند و نه حتی ساعتی به موسیقی اش گوش دهند...
غیر از این شأنی وجودشناختی هم هست؛ آن که گم شده و مرده ماییم، ما که امثال ابراهیم شریف زاده را نمی شناسیم... هنوز در تربت جام فاروق کیانی نفس می کشد، اسفندیار تخم کار هم... قول می دهم حتی یک نفر اسم این ها را نشنیده! اما تا زمان مرگ! آن وقت نا گهان مجازستان پر می شود از نام این ها و یاد هنرمندی شان! واقعأ خجالت آور است! ما که کاری در زندگی اینان نمی کنیم و ذره ای از درد و رنج و فلاکت شان نمی کاهیم... لااقل از این رفتار شرم آور لایک گرفتن در وفت مرگ دست برداریم...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها : زاده ,شریف ,ابراهیم ,ابراهیم شریف ,شریف زاده ,فضای مجازی

.

:: .


ترامپ رییس جمهور شد، این یعنی بی شعوری پدیده ای جهانی است... این یعنی هنوز بعد از 2500 سال انتقادات اقلاطون به دموکراسی هنوز دست نخورده باقی مانده است... این یعنی دموکراسی به خواست توده ی ابله و اکثریت جامعه، به ضد خود تبدیل می شود... دلقک ها و رجاله ها دارند دنیا را فتح می کنند ... َُ


منبع : بی خوابی.
برچسب ها : یعنی

.

:: .

شاید شگفت انگیزترین چیز در داشتن فرزند، دیدن اولین های اوست؛ مثلا اولین کلماتی که کودک به کار می برد یا اولین غذایی که می خورد و یا چیزهایی شبیه به این... البته اولین بیماری ها و دردها هم هستند که در تضاد با وجه طنازانه ی قضیه، نیمه ی تاریک زندگی را می سازند... هر دو این ابعاد در شکل ناخودآگاه اتفاق می افتد و از عنصر فهم چیزی در آن دیده نمی شود... اما از یک سنی به بعد تمام این طنازی ها و رنج ها وارد حوزه ی خودآگاه می شود، به این معنا که کودک فهمی روشن از آن چه پیرامونش می گذرد پیدا می کند... اتفاقا بزنگاه داستان و اوج شگفتی کسی مثل من همین جا شکل می گیرد؛ حالا مدتی است که مهرگان در همین دوره به سر می برد و دارد یکی یکی این رنج ها را در خود یا دیگری تجربه می کند... شاید یکی از اولین تجربه هاش در این زمینه حدود دو سال پیش بود؛ پیرزنی دنبال غذا سطل آشغال را می گشت و وقتی مسأله را برای مهرگان توضیح دادم، یک تکان اساسی خورد... کمی هم گریه کرد... باور نمی کرد که در این دنیا کسی باشد که برای سیر کردن شکم به ناچار باید سطل آشغال ها را بگردد... مورد دیگر، همین چند روز پیش اتفاق افتاد؛ توی مدرسه بچه گربه ای را نوازش کرده بود... شگفت زده بود از این که تمام مدرسه در برابرش موضع گرفته بودند که بچه گربه کثیف است! بعد هم یکی از اعضا کادر مدرسه به مسخره به اش گفته بود: مهرگان گربه ای!
مدت ها به این فکر کردم که وقتی مهرگان با این گونه دردها برخورد می کند چه باید بکنم!؟ به این فکر کردم آیا باید قضیه را ماست مالی کنم تا از شدت درد و رنج درک موضوع کم کنم یا بگذارم حوادث سیر طبیعی خود را در فهم و درکش از زندگی داشته باشند!؟ اما می بینم اگر از تیزی و برندگی امر واقع در پیش چشمانش کم کنم در واقع خیانتی خواهد بود به شعورش و آن چه در آینده خواهد بود... زندگی بزرگ تر و تواناتر از آن است که من بتوانم پرده ای زیبا و برگزیده در پیش چشمان پسرک بیارایم... هر چند که برای درک هر امر واقعی از رنج های محتوم بشری درد خواهد کشید و به همراهش من نیز، اما حداقل خیالم راحت است که این از ذات زندگی جدا نیست و شاید روزگاری نه چندان دور با درد و رنج زندگی خود و دیگر انسان ها بیگانه نخواهد شد...


منبع : بی خوابی.
برچسب ها : اولین ,زندگی ,مهرگان ,گربه ,مدرسه ,همین

.

:: .


رمان مرشد و مارگریتا بعد از مرگ میخائیل بولگاکف و در اثر یک اتفاق پیدا و چاپ شد... نوشتن این رمان 12 سال طول کشید و بی شک یکی از خواندنی ترین رمان های جهان است... چهرۀ بولگاکف را ندیده بودم، شاید خیلی سال قبل تصویری محو و مبهم به چشمم خورده بود تا دیشب که این عکس را دیدم... حالا بی خوابی را به نام بزرگش مزین می کنم...




منبع : بی خوابی.
برچسب ها : رمان

.

:: .

زندگی و آدم ها خیلی عجیب اند... هیچ وقت تکلیفت با این ها مشخص نمی شود... اما نکته ای را به قین می دانم؛ این که آدمیان (به خصوص ایرانی ها) میل پایان ناپذیری به قدرت دارند... اگر بتوانند خود این قدرت را داشته باشند که چه بهتر، و اگر نتوانند، جذب شدن به آدم های قدرتمند و ستایش قدرت شان انتخاب اول و آخر است... فضاحت این نگاه در برخوردهای اخلاقی با یک گزارۀ ساده خودش را نشان می دهد؛ برای مثال همین نامه ای که تازگی ها از فروغ به ابراهیم گلستان علنی شده است... بازخورد این نامه در کابران فضای مجازی غالبأ مثبت و ستایش آمیز بوده است ... تا این جای کار هیچ عیبی ندارد... مشکل من آن جاست که اگر شخصیت های این نامه عوض شوند، مثلأ زن و مردی معمولی و نه قدرتمند، طرف های درگیر این ماجرای عاشقانه باشند، دیگر از وجه رمانتیک و مبالغه آمیز قضیه خبری نخواهد بود و یک سره زیر تیغ قضاوت اخلاقی سر بریده خواهند شد...


منبع : بی خوابی.
برچسب ها : نامه ,قدرت

.

:: .

این که زاد و ولد می باید در میان کارتن خواب ها و معتادان کنترل شود سهل است، من یک قدم هم از این پیش می روم با این عنوان که زاد و ولد در تمام ابناء بشر می باید کنترل شود... برای فهم ضرورت این حرف ، درک مغالطه توان و حق( در کانتکست مغالطه ی رابطه ی است و باید) ضروری است... این حرف بدین معناست که توانایی انجام یک کار ، ضرورتأ حق انجام آن کار را به دنبال نمی اورد... ساده ترین مثال ماشینی است که توانایی دارد با سرعت 300 کیلومتر در ساعت براند... آیا این توانایی به معنای در خطر انداختن جان خود و دیگران نیست!؟ آیا تبعات فاجعه بار چنین سرعتی محدود به یک زمان و مکان و فرد باقی خواهد ماند یا ما با تبعات فراگیرتری روبه رو ایم!؟ مثال دیگر این که آیا رواست اگر من آدم زورمندی باشم و شمشیر به دست در جامعه بگردم و بی توجه به قانون و اخلاق حقم را از دیگران بگیرم!؟ صرف این که کسی از نظر فیزیولوژی توانایی تولید(تولید!) بچه را داشته باشد، حق بچه دار شدن را به همراه نمی آورد حتی اگر غریزی ترین و قدیمی ترین رفتار گونه ی بشر باشد... خود این رفتار غریزی و نه آگاهانه اتفاقأ بزرگ ترین نقطه ی ضعف این ماجراست که در اثر تکرار شدن در زندگی همه ی انسان ها حالا به مثابه یک حق تلقی می شود و جای عنصر آگاهی در توالد را می گیرد ... کسی که خودش صلاحیت اخلاقی و رفتاری ندارد ، بچه دار شدنش به مثابه دادن اسلحه دست اوست... اسلحه ای که در طولانی مدت و به شکلی فراگیر جان انسان های زیاد را به خطر خواهد انداخت و هویت اخلاقی عده ی زیادی از مردمان را در طول زمان و نسل ها تهدید خواهد کرد...



منبع : بی خوابی.
برچسب ها : توانایی

.

:: .

چه قدر نمی شود که تو باشی
که پنجره لبریز بوی خاک باران خورده باشد
که سکوت باشد
که رضایت میان تن و روان
بی خیال پرسه زند
و معجزه ی قهوه و سیگار ما را رستگار کند...
آن سوی پنجره هر شب
تاریکی بر کوه ها و درختان و خانه ها فرو می ریزد
و این سو،
اندوه تمام مرا می بلعد...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها :

.

:: .


چند وقت پیش با یکی از دوستان وبلاگ نویس قدیمی که اتفاقا آدمی اخلاق مدار و معتقد هم هست حرف می زدیم... چیزی که تعریف می کرد مخالف ادعایی بود که در آخرین پست وبلاگش بدان اعتقاد داشت و نوشته بود... همین را هم به اش گفتم... جواب داد آن حر ف مال وبلاگ و دیگران است!

هیچ چیز مثل خود بودن برای انسان سخت نیست و تاوان ندارد... از طرف دیگر هیچ راهی هم جز این برای حرکت آدمی وجود ندارد... بی راه نیست اگر بگویم هر چه بیشتر خودمان باشیم آدم تر و اخلاق مدارتریم... من حرفی دقیق تر و شریف تر از این سراغ ندارم؛ یا چنان بنما که هستی یا چنان که هستی بنما...


منبع : بی خوابی.
برچسب ها :

.

:: .

چه قدر نمی شود که تو باشی
که پنجره لبریز بوی خاک باران خورده باشد
که سکوت باشد
که خوشنودی میان تن و روان
بی خیال پرسه زند
و معجزه ی قهوه و سیگار ما را رستگار کند...
آن سوی پنجره
شب بر کوه ها و درختان و خانه ها فرو می ریزد
و این سو،
اندوه تمام تاریک مرا می بلعد...

منبع : بی خوابی.
برچسب ها :

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com